توده به سفارت شوروى متوسل شد كه من به سنديكاى جهانى نروم . گويا آنها هم با نخست وزير وقت صحبت كرده بودند كه سفر مرا به تأخير بيندازند . از نخستوزيرى به من گفتند كه پاسپورت من بايد تعويض شود ، خلاصه اين كشمكش طول كشيد تا اولين هواپيما پرواز كرد ، بنابراين كنگره سنديكاى جهانى تمام شده بود كه من رسيدم به پاريس ، و شرحى نوشتم به « لويى سايان » كه اينها صلاحيت شركت در سنديكا را نداشتند . محكمهاى به رياست « سايان » تشكيل شد و عدهاى هم هيئت منصفه بودند . « لويى سايان » از من پرسيد شما اينها را مىشناسيد ، « بىريا » ، « ايرج اسكندرى » ، « حكمى » و غيره را ؟ گفتم مىشناسم . گفت مىتوانى بگويى اينها چهكارهاند ؟ گفتم « ايرج اسكندرى » شاهزاده قاجار و از اولاد « ناصر الدّين شاه » است و نمىتواند عضو سنديكا باشد . « عتيقهچى » را پرسيد ، گفتم و اللّه من در استخدام او بودم و حقوق مىگرفتم و برايش كار مىكردم و كارگرش بودهام و او سرمايهدار است . « بىريا » را گفتم جوانى بوده زيباروى و روى دوش لوطىها فيلم بازى مىكرده و در ايران اين عمل بسيار ننگين است ، بعد « حكمى » را گفتم وقتى به منزل من مىآمد ، مىگفت منزلت بو مىدهد و مرا به ييلاق شميران خود مىبرد . هيچكدام از اين آقايان صلاحيت عضويت سنديكا را ندارند » .
او بهنگام جنبش ملّى شدن صنعت نفت ، فعاليت مثبتى در رابطه با اين جنبش نداشت و آنطور كه خود مىگويد ، به رهبر نهضت ، « دكتر محمد مصدق » نيز اعتقادى نداشته است . او شرح يكى از ملاقاتهايش با « مرحوم مصدق » را چنين بازگو مىنمايد : « در ملاقات من با مرحوم مصدق ، من به او گفتم بايستى حاد عمل كند ، من حاضرم عمليات حاد انجام دهم و شما نمىخواهد دخالتى بكنيد . مرحوم مصدق در جواب گفت : خير بايستى از طريق پارلمان ، قانون و انتخاب اصلح مبارزه كرد » .
يوسف افتخارى از سال 1324 در وزارت پيشه و هنر استخدام شده بود و پس از بازگشت از كنفرانس بينالمللى كار ، « وزارت كار » به همت او و « دكتر امامى » و « مهندس حبيب نفيسى » و « مهندس همايون » تأسيس شد .
در كودتاى امريكايى - انگليسى 28 مرداد 1332 ، سنديكاى او نيز منحل شد و پس از آن در وزارت كار مشغول به كار شد . سمت او در وزارت كار « رياست ادارهء اشتغال و استخدام » بود . در سال 1343 خورشيدى ، رئيس ادارهء كار لاهيجان بود و در همين سال بخاطر مخالفت با تشكيل « حزب ايران نوين » به خدمتش بدستور شاه خاتمه داده شد ولى بعد از مدتى حقوقش را دادند و بازنشستهاش كردند .
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 231
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٢٣١