تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
مذاكره با « آيت‌اللّه يزدى » ، حمايت او را از كميته مهاجرين ايرانى برانگيزاند ( 44 م ) . پس از پايان جنگ و بازگشت به تهران ، توسط « حسين خان للّه » و « احسان اللّه خان » و « كريم دواتگر » دعوت شد تا به كميته مجازات بپيوندد . او هرگز به اين كميته داخل نشد ولى دورادور با اعضاى آن دوستى و همكارى داشت ، به‌طورى كه وقتى « حسين خان للّه ) يكى از اعضاى مؤثر كميته مجازات دستگير شد ، او وكالت « حسين خان » را به عهده گرفت . اعظام قدسى در 14 جمادى الثانيه 1336 ملقب به « اعظام الوزاره » شده و به حكومت نطنز منصوب مىشود . اين اولين شغل دولتى و رسمى اوست . مطالعهء شرح خاطرات او كه به چاپ رسيده ، اطلاعات وسيعى از وضعيت مردم نطنز و شرايط خاص اقتصادى و اجتماعى و سياسى دورهء قاجاريه به دست خواننده مىدهد ( 44 م ) . ماجراى اين دوران از حكومت او بسيار جالب و خواندنى است ، او در خاطرات خود مىنويسد : « صبح براى نماز برخاسته بودم كه صداى تير و شليك به شدت بلند و صداى مردم هم بلند بود ، در اين موقع صداى دروازه عمارت بلند [ شد ] ، بعد از چند دقيقه سوار با شليك تفنگ وارد عمارت ، چهار تير به طرف اطاق من [ شليك شد و ] شيشه‌هاى در اطاق شكست و گلوله به ديوار اطاق مىخورد ، ناچار توى اطاق دراز كشيدم كه از گلوله محفوظ بمانم كه يك‌مرتبه عده‌اى با تفنگ ريختند توى اطاق ، عليخان پيش‌خدمت كه مىخواهد مانع شود با ته تفنگ مىزنند و سه دندان عليخان شكست ، با اين حال كه خون سرازير بوده با سوارها وارد اطاق مىشود من را گرفته چند نفر لباس‌هاى مرا از تن بيرون مىآوردند تا رسيد به جليقه كه نصف آن دست يكى و نصف ديگر دست ديگرى . گفتند حاكم پول كجا است ؟ جامه‌دان را نشان دادم ، از زير تختخواب بيرون آورده با ( ته ) تفنگ روى آن را شكسته در حدود چهارصد تومان پول سفيد روى زمين پخش و سوارها مرا رها كرد ، براى جمع كردن پولها روى هم ريختند كه يك نفر زير افتاده بود و مقدارى پول با لباس‌هاى توى جامه‌دان هم روى او و فرياد مىزد اى واى استخوان‌هاى سينه‌ام خرد شد . بيش از ده نفر رويش افتاده بودند . يكى از سوارها مرد كامل‌ترى بود ، گفتم حالا اين بيچاره را نجات بدهيد ، بالاخره سوارها برخاسته مىخواستند پول و لباس را از او بگيرند و به اين ترتيب از اطاق بيرون رفتند . در اين موقع چند نفرى ديگر من را يعنى حاكم را با يك پيراهن پاره شده با زير شلوارى بردند در اطاقى كه هيزم و ذغال بود حبس كرده در را بستند . . . طولى نكشيد كه صداها خاموش و من مىشنيدم كه يك نفر مىگفت ( خان حاكم كوينه ) يعنى حاكم