تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 185

مساهمون:

ص١٨٥
دوران مشروطه عضو « كميتهء ستار » بود و اشعار او در مجامع ملّى و وطنى خوانده مىشد . وقتى كه مجلس شوراى ملّى در سال 1287 خورشيدى بفرمان پادشاه مستبد قاجار ، محمّد عليشاه به توپ بسته شد و مشروطه و انجمن‌ها موقتا تعطيل شد ، « نسيم شمال » نيز توقيف گرديد تا در سال 1288 خورشيدى كه مشروطه‌خواهان بر نيروهاى استبداد چيره شده و پادشاه مستبد را عزل كردند ، با كمكهاى مادّى و معنوى « محمد ولى خان سپهسالار » دوباره انتشار يافت . سيد اشرف الدّين در سال 1333 قمرى با « فتح اللّه اكبر » سپهدار اعظم ، به تهران آمد و روزنامهء نسيم شمال را در تهران داير كرد . مندرجات نسيم شمال را كه غالبا اشعار فكاهى و انتقادى بود از سطر اوّل تا سطر آخر ، خود سيد اشرف الدّين مىنوشت و اشعار ديگران را در آن چاپ نمىكرد . اشعار سيد اشرف الدّين متجاوز از بيست هزار بيت است كه تعدادى از آن بنام « باغ بهشت » مكررا در بمبئى و تهران چاپ شده است . سيّد اشرف الدّين در ضلع شرقى مدرسهء « صدر » و در جلو خان مسجد شاه حجره‌اى تنگ و تاريك داشت . اثاثيهء محقر و پاكيزه‌اى از فروش روزنامه‌اش تدارك كرده بود . زمستانها كرسى كوچك يك نفرى پاكيزه‌اى مىگذاشت و روى آن جاجيمى سبز و سرخ مىكشيد ؛ بسيار تهيدست و فقير بود ، امّا بىنياز و گردنكش . حبيب يغمائى در مورد ديدار « پروفسور محمّد اسحاق » با سيد اشرف الدّين مىنويسد : « در حدود سال 1312 خورشيدى كه پروفسور محمّد اسحاق هندى ( مدير مجلهء بزم ايران در هند ، و مؤلف كتاب سخنوران ايران در عصر حاضر و كتب ديگر ) در تهران مىزيست و شبانه روز باهم بوديم ، اشتياق و اصرار تمام داشت كه به ملاقات سيد اشرف الدّين برويم . در انتهاى كوچهء آبشار ، گذر سربازخانهء نايب‌السلطنه ، در خانه‌اى بسيار مخروبه و محقر سيّد را زيارت كرديم كه با جامه‌اى فرسوده بر ديوارى كاهگلى تكيه داده بود . فقر و بيچارگى و بينوايى و مكنت از در و ديوار خانه مىباريد . يك ساعت يا بيشتر در خدمت سيّد بوديم . امّا حال درستى در گفتگو نداشت . قطعه‌اى هم ارتجالا بنام آقاى دكتر محمّد اسحاق ساخت و به خطّ خود نوشت كه هنوز بيادگار دارم » . در مورد بيمارى و مرگ وى ، استاد جمال‌زاده طىّ مقاله‌اى مىنويسد : « سرانجام گرفتار همان عواقبى شد كه نتيجهء طبيعى و مسلّم اين‌گونه مردان بزرگست . او را به تيمارستان « شهرنو » بردند كه در آن زمان دارالمجانين مىگفتند . اطاقى در حياط عقب بيمارستان به او اختصاص دادند . بارها در آنجا به ديدن و دلجويى و پرسش و