پسر فاطمه اين لحظهء مرگ است و وداع * به اميدم كه شوى بلكه تو يك روز عيان
اى تو خورشيد امامت ز ره لطف بگير * دست اين ذرّه كه گرديده بسوى تو روان
ورد « مصباح » به يادت سخن حافظ بود * « يا رب آن آهوى مشكين به ختن باز رسان »
حضور عاطفه
كاش مىشد در كمند يار بود * نقطهسان در گردش پرگار بود
كاش دلهاى پريشان از خيال * از حضور عاطفه سرشار بود
كاش مىشد از ره صدق و خلوص * آشناى عالم اسرار بود
دل ز غربت خسته گشته كاشكى * لحظههامان لحظهء ديدار بود
ياد باد آن ياورى كز روى لطف * بر دل غمگين ما غمخوار بود
دل ز كف داد و سرش بر دار رفت * هركه چون ما عاشق دلدار بود
كاشكى « مصباح » با بار گناه * در جنان محشور با ابرار بود
شمع دلافروز
دبيران همچو كوه استوارند * ز آگاهى حليم و بردبارند
ز فضل و دانش و درك و فتوت * تو گوئى مظهر پروردگارند
ز قيد جهل و بدبختى و ظلمت * رهائى بشر اميدوارند
نهاده در طبق اعمال خود را * خليلآسا مهيا سوى نارند
همىسوزند چون شمع دلافروز * چراغ پرفروغ شمع تارند
به ملك فضل آنها ناخدايند * به بحر علم درّ شاهوارند
پى تأييد آنها سامعى گفت * كه آنان بلبلان شاخسارند