ز بىدردان گريزانم كه هرگز * ندارم شوق بر بزم شبانه
طنين غم بوَد فرياد دردم * گريزانم ز هر شعر و ترانه
سرِ هميارى بيگانه دارم * نشسته زخم يارانم به شانه
« وثاق » اين زندگانى پُر از غم * شود روزى در اين دنيا فسانه
اى عشق !
چشمان من از اشك چه جيحون شدهاى عشق * هر لحظه غم و رنج تو افزون شدهاى عشق
انديشهء مال و غم و مكنت همه از دل * با ياد رخ خوب تو بيرون شدهاى عشق
كار غم و بيداد زمان ، طعنهء اغيار * هر شب به دلخسته شبيخون شدهاى عشق
هركس كه به بازار خريدار هوس شد * تا روز قيامت همه مغبون شدهاى عشق
ز آن روى كه پا در دل ديوانه نهادى * از مهر تو دل يكسره ممنون شدهاى عشق
از جلوهء پرجذبهء رخساره جانان * احوال من خسته دگرگون شدهاى عشق
با ياد قد و قامت آن سرو دلارام * شعر و غزلم وه كه چه موزون شدهاى عشق !
هركس كه « وثاق » از غم و احوال تو پرسد * برگو كه ز غم واله و مجنون شدهاى عشق
گمگشته
اى دل بسوز ! بهر تو دلبر نيافتم * با غم بساز ! محرم ديگر نيافتم
عمرى زدم به ورطهء درياى زندگى * دل را ، ولى دريغ ! كه گوهر نيافتم
پرواز ز آرزوى دلم بود سالها * دردا شكست بال من و ، پر نيافتم
گشتم تمام ميكدهها را يكىيكى * تسكين ز دُرد و ساقى و ساغر نيافتم
مىخواستم كه چاك زنم زخم سينه را * دستم شكسته باد ، كه نشتر نيافتم
دلهاى دوستان همه پرغم بوَد ، ولى * چون اين دل شكسته مكدّر نيافتم
گفتم كه شعر عشق تو سازد رقم « وثاق » * امّا شكست خامه و ، دفتر نيافتم