آسمان چشم تو از آسمان آبىتر است * مىزند طعنه به خورشيد فلك ، رخسار عشق
شاد از آن بودم كه خواب غفلتم ، خوابى خوش است * تا كه ديدم هستىام را جملگى بر دار عشق
آه از اين لطف خزان بر برگبرگ هستىام * آه از اين زردى كه جانم را كند بيمار عشق
يكنفس آهسته بر دهليز قلبم پا گذار * تا ببينى بر دلم مجروح من آثار عشق
بارش باران مستى در رخ « مستان » ببين * تا شوى با شور مستى از دلوجان يار عشق
« پيچك »
آرزو دارم شبى با آرزويت سر كنم * دست رؤياى تو را بر شانهام باور كنم
خواهم از چشمان تو شعرى بسازم آتشين * تا كه آن را همچو شعرى عاشقى از بَر كنم
خواهم از زلفت ببافم پيچكى از آرزو * بر تن خود پيچم آن را ، با صفايت سر كنم
خواهم از لالاى مهرت خواب باشم تا ابد * تا كه در خوابت ببينم ، ديدهها را تر كنم
قطره شعرى مىچكد از سقف ذهنم بر زبان * كو مجالى تا كه آن را وارد دفتر كنم
با تو امّا عاشقى هم آزمونى ديگر است * فرصتى ده تا كه درس عشق را از بَر كنم
تا گل رويت صفابخش دل « مستان » بُود * ناخلف باشم اگر فكر گلى ديگر كنم
« ياس سپيد »
ديدمت در گذر دل به خريد آمدهاى * به دكان دل ما ، با چه اميد آمدهاى
گفته بودم كه دگر دل ندهم نسيه به كس * با چهرو ، باز به اينجا به خريد آمدهاى
بسته بودم درِ دل را كه كسى دل نَبَرد * در شگفتم كه تو با چند كليد آمدهاى
شام تار است همه زندگى و هستى من * همچو خورشيد كه با عشق دميد ، آمدهاى
تو خود از باغ بهشتى ، به خريدارى دل * زچهرو با سبد ياس سپيد آمدهاى
خبر عشق تو را باد صبا داد به من * آفرين بر تو كه خود بهر نويد آمدهاى
آرزوى دل « مستان » شب ديدار تو بود * گو كه شب از سفر نُقل و نبيد آمدهاى