يار گرهگشا
در كار فتاده گرچه بسيار گره * هربار گشاد يار از كار گره
صد بار اگر گره بيفتد در كار * بگشايد يار ، بعد صد بار گره
از ما بگذر
ضعف بشرى كشانَدَم سوى خطا * ما را چه تخلّف ، ار نه با امر خدا
يا ربّ ! تو به لطف خويش از ما بگذر * و زانچه كه در خورِ عقاب است و جزا
تا پاك نكردهاى
تا پاك نكردهاى ، مرا خاك مكن * در خاك مكن ، به ديده خاشاك مكن
پاك از گنهام ساز و ز آلايش دهر * اينگونه مرا به خاك ناپاك مكن
آتش عشق
آن گل كه مشام جان معطّر دارد * جانم ز فراق خود در آذر دارد
اين آتش چيست كز آن دل من * مىسوزد و ذوق آن فزونتر دارد
باش چنان
يك سوزنى از پرده ز اسرار نهان * معلوم شود بر همه ، حال همگان
تا خوار نگرديم و زبون در برِ خلق * پوشنده چنانكه بودهاى باش چنان
دستآويز
دل چون دل مينا همه از غم لبريز * لب بسته چنان پسته ز هر حرفى نيز
يوسفصفت ار فتاده در چاه غمم * شادم كه تويى عاقبتم دستآويز