هيچ به صدق عشق من ، نيست هنوز باورت * گرچه نهان نكردهام ، هيچ گواه خويش را
از همه كردهام نهان ، ناله و آه خود ، ولى * از تو نهان نكردهام ، ناله و آه خويش را
گر كه توانم از دلم ، مهر تو را برون كنم * گو به كجا نشانم اين ، مهر گياه خويش را
تا كه ميان گلرُخان ، عيب نباشدم ، كُنم * سرخ ز خون ديدگان ، روى چو كاه خويش را
درگذر از گناه من نيست از آنكه غير تو * خواهم تا كه من از او ، عذر گناه خويش را
نيستم ار چه در خورِ ، مكرمت همارهات * باز مگيرم از كرم ، گاه نگاه خويش را
رتبه و جاه
دارم از سايهء الطاف پناه عجبى * گرچه هستم به جهان نامه سياه عجبى
بيم از خصم بدانديش چه دارم در دل ؟ * بوَدم تا كه ز الطاف پناه عجبى
دارم از دوست به دل مهر ، همينم بس نيست * هست در خاطر من مهر گياه عجبى
راز دل را نتوان خواند ز چشم و نگهام * دارد اين سوختهدل چشم و نگاه عجبى
اشك گفتم نكند پردهدرى از غم من * كرد غمّازى و اشك است گواه عجبى
چون رقيبان نبود گر كه مرا رتبه و جاه * هست از عشق مرا رتبه و جاه عجبى
عشق بخشيد به من منصب شاهنشاهى * هست ز آن لطف مرا تخت و كلاه عجبى
رهم آزادگى و رهبر من عشق و و داد * هست در كار ، مرا رهبر و راه عجبى
رَخت افكندم از هركه و هرجا برِ دوست * كه بود طرفه مكانى و پناه عجبى
دورى طولانى
جان شدم خسته از اين دورى طولانى * روح فرسوده شدم زين غم پنهانى
گرچه هجران تو چون وصل تو با لطف است * سخت بسيار شد اين دورى طولانى
غم دورىِ تو جانكاه و توانفرساست * در شگفتم ز خود از فرط گران جانى
برفروز اى گل زيباى گلستانم ! * كه بهار است و گه لالهء بستانى
خيز آهنگ من و خانهء من فرما * خيز تا منظر چشم آى به مهمانى