« يا ربّ اين كعبهء مقصود تماشاگه كيست ؟ * كه مغيلان طريقش گل و نسرين من است »
خواند « محمود » چو از لوح فنا خطّ امان * كرد با بالوپر عشق ز هستى طيران
نيست شد ، يافت بقا ، از دم سلطان زمان * « حافظ از حشمت پرويز دگر قصّه مخوان
كه لبش جرعهكش خسرو شيرين من است »
نور ناب
از بوى گل گلاب مستم * و از چشم تو بىشراب مستم
دادى تو جوابم از لبانت * از نشئهء آن جواب مستم
در آينهء بهار رويت * از جرعهء نور ناب مستم
از رگرگ برگ شبنم شوق * غلتيد ز شرم ، آب مستم
پيرى ز سرم كشيد شعله * با ياد خوش شباب مستم « 1 »
در اين شب تار و فصل پيرى * از شعشعهء شهاب مستم
چشمم شب هجر مانده بىخواب * بيدار براى خواب مستم
تا دختر مى به خمّ باده * جوشيد در انقلاب مستم
از نالهء ناى و زخمهء تار * وز زمزمهء رباب مستم
مىخواند سحر به عشق ، رندى * از بادهء بىحساب مستم
« محمود » شنيد و گفت از شوق * من از مى بو تراب مستم
هامش
( 1 ) - اشاره است به قسمتى از آيهء 4 سورهء مريم :« وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً »و قول زكريّاى قرآن كريم .