دايم اندر طلبت دِه به دِه و شهر به شهر * راهىام در رهت اى دوست چو جو جانب نهر
نيش نوش است مرا در ره و ترياق چو زهر * « يار من باش ، كه زيب فلك و زينت دهر
از مه روى تو و اشك چو پروين من است » * زاهد از عُجب اگر چند نظر بر من كرد
شكر لِلّه ! كه سلطان به دلم مسكن كرد * برق عشقت ره تاريك مرا روشن كرد
« تا مرا عشق تو تعليم سخن گفتن كرد * خلق را ورد زبان مدحت و تحسين من است »
نوبهار است و شده باد صبا چون عطّار * كآورد بوى گل از جانب كوى دلدار
گفت حافظ به دعا در سحر فصل بهار * « دولت فقر خدايا به من ارزانى دار
كين كرامت سبب حشمت و تمكين من است » * مىشدم جانب ميخانه سحر كوزهبهدوش
آمدم نالهء مستى ز حريفان در گوش * خوش همىخواند چنين مغبچهء بادهفروش
« واعظ شحنهشناس اين عظمت گو مفروش * ز آنكه منزلگه سلطان دل مسكين من است »
گنبد سبز فلك كوكبهء خرگه كيست ؟ * جام جم آينهء صافدل آگه كيست ؟
طينت عشق عجين ز آب و گل درگه كيست ؟
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 747
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٧٤٧