ميراث باستان
آئينهدار ملك جهان كوى ميبد است * چشم هنروران ز هنر سوى ميبد است
شهرى كهن كه مانده ز ميراث باستان * اين زادگاه مردم خوشخوى ميبد است
مفروش گشته مسجد و محراب هركجا * صحن و سراى آنهمه زيلوى ميبد است
نام ادب كه حك شده بر دفتر زبان * تحرير آن ز كلك سخنگوى ميبد است
زيباترين نشانه و اخلاق و معرفت * از خلق و خوى مردم حقجوى ميبد است
اهل حجاب و اهل هنر مظهر شرف * اين گوشهاى ز خصلت بانوى ميبد است
ز آثار افتخار كه جا مانده از قديم * زيبا رباط و قلعه و با روى ميبد است
« محسن » به گلشن ادب و دانش و خرد * هر بو كه بر مشام رسد بوى ميبد است
شب ميلاد نور
مَه درآمد ديدگان را خواب زد * چشم ما صد بوسه بر مهتاب زد
تا برون آورد مه از پرده رُخ * آب و تابى بر دل بىتاب زد
يار مِهرانگيز و مهرخسار ما * طعنه بر خورشيد عالمتاب زد
اشك شوق از چشم باران شد برون * گونهء چشمانتظاران آب زد
دل چو ديد آن طاق ابروى نگار * نى خود از خود خيمه بر محراب زد
نرگس مَستش چنان با هر نگه * ناوكى بر سينهء احباب زد
عالم اندر پهنهء درياى عشق * دست حاجت دامن گرداب زد
با سرودى خوش نوايى دلپذير * مطرب آمد زخمه بر مضراب زد
« محسن » اكنون در شب ميلاد نور * حرف دل را با قلم زين باب زد
نشان گمشده
من مِهردوست در دل ديوانه يافتم * دل را اسير دلبر جانانه يافتم
تا آمدم به خويش بدانم كه كيستم * خود را ز خويش بىخود و بيگانه يافتم