نقد سخن
هر باد مشكبوى كه آيد ، ز كوى توست * هر روشنى كه در نظر آيد ، ز روى توست
در محفلى كه نقد سخن راست قيمتى * در بودن و نبودن تو گفتوگوى توست
سازم به غير عشق نوايى نمىزند * چون رشتههاى جان من از تار موى توست
هرجا كه رو كُنى ، همگان طالب تواند * چشم جهان و اهل جهان جمله سوى توست
بر خاك رهگذر مفشان آبروى من * اى آنكه آبروى جهانى به جوى توست
ما و سخن به وصف تو هيهات يا علىّ ! * اى سرورى كه دهر پُر از گفتوگوى توست
از ما نظر مگير ، كه در دام زندگى * چشم دلشكستهء عاشق بهسوى توست
خاك ره تو طعنه به گلزار مىزند * تا عطر بيز از قدم مُشكبوى توست
دارم نظر به روى تو تا آخرين نفس * وين جان ، بر لب آمده در آرزوى توست
درياست فيض لُطف تو و « گوهر » فقير * محتاج قطرهايست كه خود در سبوى توست
عزم بزرگ
آن به كه به روى خويش دَربندم * پند حكما به كار دربندم
بارى ، چو مرا ز دهر نفعى نيست * آن به كه به خود درِ ضرر بندم
دستار ستبر عقل و دانش را * نادان باشم ، اگر به سر بندم
از توسن فكر ، يال و پى بُرَّم * وز طاير عقل ، بال و بربندم
از عزم بزرگ نيز بازآيم * چون دامن عزم بر كمر بندم
چون نتوان ديد كنه عالم را * چشم از بد و خوب و خير و شرّ بندم
فرقى نكند ، ز بس سبُكبارم * رخت خود اگر گشايم ار بندم
« گوهر » من و بحر دانش و عُزلت * تا در صدفم دُر و گهر بندم