به سرفرازى او نيست كوهسار سهند * بر آستانهء او سر نهاده الوند است
در اين جمال نگر فرّهء اهورايى * كه فَر خجسته و فرّخنژاد و فرمند است
فروغ بخت مرا ، آشيانه چون خورشيد * شكوه نام مرا ، جلوهء دماوند است
عيارِ سنجشِ گوهرشناس مىداند * كه اين يگانه گهر قدر و قيمتش چند است
به شعر دلكش من شاعرانه « الهام » است * به ديده و دل من عاشقانه فرزند است
سپيدبختى و بهروزى و سلامت او * هماره خواهشم از درگه خداوند است
آيينه در آيينهء رخسار كه دارد ؟
از باغ جنان نوگل بىخار كه دارد ؟ * چون حور بهشتى نمكين يار كه دارد ؟
بسيار پرىروى در اين پرده سرايند * يكبار پرىروى وفادار كه دارد ؟
گر ماه فلك خواندمش از دور خطا بود * ماهى كه بود نادره گفتار كه دارد ؟
از باغ جنان است و چراغ دوجهان است * سرشاخه گل سركش و سالار كه دارد ؟
لعلش به مثل قند و شكر را شكند نرخ * همچون لب او لعل شكربار كه دارد ؟
بخشد به صبا مُشكتر از سنبل مشكين * بويايى صد طبلهء عطّار كه دارد ؟
چون به نگرى جام جهانبين نظر اوست * آيينه در آيينهء رخسار كه دارد ؟
او در دوجهان قبلهء صاحبنظران است * با جلوهء او چشم ز اغيار كه دارد ؟
از هر نظرى مظهر الطاف الهيست * اى زمرهء احراز چنين يار كه دارد ؟
بهر شب تاريك در اين معبر تاريك * مهتابوشى شمع شب تار كه دارد ؟
اى ديدن تو ولولهء شوق زيارت * در عصر فضا اين همه زوّار كه دارد ؟
از صبح ازل محو تماشاى تو بوديم * تا شام ابد اين همه ديدار كه دارد ؟
تو ثابت و ما بهر تو در سير و سلوكيم * در عين سكون اين همه سيّار كه دارد ؟
جان و دل و دين را همه در پاى تو ريزيم * اين همهمه و رونق بازار كه دارد ؟
در بتكدهها چون دگران بت نپرستيم * چون ايزد ما داور دادار كه دارد ؟
هركس به تو رو كرد ، عيان روى تو را ديد * سلطانى بىحاجب و دربار كه دارد ؟