« به يار سفركرده »
غير ياقوت لبت نبود مرا كامى دگر * بر زبانم نيست جارى غير تو نامى دگر
روزها اندر فراقت سخت مىآرم بشب * واى اگر در فرقتت آيد بسر شامى دگر
تا بكى از دوريت سوزد دل اندر سينهام * از غمش پژمردهام ساقى بده آبى دگر
مىدهم سود فراوان در بهاى بوسهات * دين خود ناداده خواهم از لبت وامى دگر
زد هماى عشق تو پرواز بر بام دلم * مرغ عشقم كى زند پر بر سر بامى دگر
تا كه از آن لعل نوشين مىدهى اكسير جان * دل نخواهد هرگز از باغ امل كامى دگر
رحم كن چون بار هجرت سخت باشد بر دلم * خوان تو اين افسانهها اندر بر خامى دگر
چونكه آرام دلم بار سفر بربست و رفت * چشم من اندر قفايش ريخت بارانى دگر
يا رب اين يار مسافر بازگردد زودتر * تا دگرباره ببينم ختم هجرانى دگر
ديگر از اين چند و چون مفكن همى دام بلا * در ره « گمنام » دلخسته منه دامى دگر
سيزده حرف است نام و كنيه آن ماهرو * ابتدا از ( فا ) و آخر هست خود ( را ) ئى دگر