بوسهاى زان لعلِ گلگون كن نثارِ جانِ من * اى كه رويت گشته زينتبخشِ هر كاشانهاى
عقل را كى در طريقش ره فتد بر نزهتش * گو به صاحبدل ببندد نقش او بر خانهاى
در طريقِ بندگى خاموش مىبايد شدن * ميهمان كى دَم زَند در پيشِ صاحبخانهاى
عالمِ باقى فقيران را سزد كاندر جهان * فقر در نعمت گزينند و رخِ جانانهاى
« گلشن » ! از فقر و غنا در دهر دَم نتوان زدن * بر سرِ زلفِ نگارم زن تو اى دل شانهاى
قصّه عشق
بازگو در طلبش اين همه ديوانه ز چيست ؟ * وينهمه دادنِ جان در پىِ جانانه ز چيست ؟
گفتمش : رخ ننموده است به كس اى دلِ من * دادنِ نسبتِ او بر گلِ يكدانه ز چيست ؟
بشنو از شهد لبش مجد و صفا مىبخشد * وين تحصّن همه در مدخلِ ميخانه ز چيست ؟
گفتمش : شمعِ رخت آيتى از مهر و وفاست * گفت با اين همه ، جان دادنِ پروانه ز چيست ؟
نكتهاى گويمت اى نقطهء پرگارِ وجود * جان بشد در طلبش گفتنِ جانانه ز چيست ؟
ما كه داديم سر و جان همه اندر پىِ عشق * باز نقشِ تو درين كلبهء ويرانه ز چيست ؟
بالِ مرغِ طلبم سوخت به گِردِ رُخِ دوست * گفت : برگوى كه اين همّتِ مردانه ز چيست ؟
مستِ جانان ز خود اى دوست خبر كى دارد * مستِ جانانه تويى ، نالهء مستانه ز چيست ؟
« گلشن » ! اين قصّه دراز است ، سخن بس باشد * خود بگو جوششِ مى در خُمِ ميخانه ز چيست ؟
نقش حُسن
خبر از خلوتِ ما خاطرِ بيگانه نداشت * حال ديوانهء عشقت دلِ فرزانه نداشت
دلِ ما سوخت درين كلبهء تن ، در عجبم * شوقِ اين باده چرا ساحتِ پيمانه نداشت ؟
سرِّ جوشيدن و تقطير شدن در رَهِ وصل * دلِ ما همچو مى اندر خُمِ ميخانه نداشت
از چه دادند ترا نسبتِ افسون دگران * قصّهء عشقِ تو اى دوست كه افسانه نداشت
دلِ ويرانه ! سخن كمتر ازين باب بگوى * كو بنائى كه قدم بر سرِ ويرانه نداشت
نقشِ حُسنِ تو هماهنگ وجود است ، ولى * قطرهء آب كدر حرمتِ دُردانه نداشت