چون خاك به هر رهگذر عشق غنودم * تا آنكه به رخسار كشم قافلهها را
شايستهء ما نيست كه با تو بنشينيم * پشّه نتواند كه كند سير فضا را
ساقى به يكى جام خرابم كن و آنگه * با بوسه بياراى تو مخروبهء ما را
بىروى تو اى دوست جهان خلوتِ محض است * بر خلوت كسى حسن تو انگيخت نما را
گفتى كه ازين در مطلب غيرِ غم و درد * گر مىطلبى از دَرِ معشوق بقا را
بشنو كه بجز عشق تو كس نيست به محراب * از ما تو مدان نفخهء تجريد و ندا را
« گلشن » اگر از يار درين جمع سخن گفت * معذور بدارش كه ستوده است شما را
رسم طلب
به كوىِ يار شدم تا كه تركِ خانه كنم * دماغِ سركشِ جان را به مى حواله كنم
اسير طبع سبكبارم و اجير نگار * درين ميانه مگر از جهان كناره كنم
بسانِ كبك بديدمش روزى * فغان ز ديده برآمد كه چون نظاره كنم
ضمير خاطر عشّاق عافيت نبَرَد * به درد و رنج نهان هر زمان اشاره كنم
درين زمانه يكى رادمردِ صاحبدل * نديدهايم كه تا دردِ خود مقاله كنم
اسيرِ پنجهء عشقم ، كجاست عيسى دل ؟ * كه از حضيض جهان سر به اوج باره كنم
سرم ز شوقِ تو دانم ز دست خواهد شد * به كار خير چه حاجت كه استخاره كنم
من آن شعور برِ دركِ تو همىخواهم * و گرنه دخترِ ادراكِ خويش پاره كنم
ضمير « گلشن » و رسم طلب بهم آميخت * اساس وهم جهان را چرا بهانه كنم ؟
در طريق عشق
اى دلِ من ! تا بكى دربندِ آن يكدانهاى ؟ * تا بكى شوريده و سرگشته و ديوانهاى ؟
هركه افتد در طريقش ، جان نخواهد برد از آن * تا نشد بر گِردِ جودش همچنان پروانهاى
تنگ شد تن بهرِ جانم زان بدر خواهم شدن * مرغ جان افتاده در تن از براى دانهاى
روىِ يارم خوشترم باشد ز روى عالمى * وصفِ او چون مىتوان كردن به هر افسانهاى