مرد عشق و صفا
گرچه جانم بسوختى جانا ، شكوه بر پا نمىكنم هرگز * يا ز بخت و ز مبحث تقدير ، شور و غوغا نمىكنم هرگز
آنچه دادند در قبال غمت ، بر منِ ناتوان ز روى كَرَم * آن بُوَد قدر و منزلت ما را ، با تو حاشا نمىكنم هرگز
خيمه زن بر سرير هستىِ من ، اى كه خود مالكىّ و هم مملوك * آنچه دادى مرا به وجه نعم ، با تو سودا نمىكنم هرگز
دلوجان در نمود تست مبين ، خود تو پيدا به امر پنهانى * پيش تو خويش را به اين ارزش ، سخت رسوا نمىكنم هرگز
طالب ار عارى از وجود شود ، پىِ مطلوب كى تواند شد * تو مگر خود كشانىام بر خويش ، من تمنّا نمىكنم هرگز
اى دل ! از قدرِ ما بُوَد افزون ، روى او در محاق خود ديدن * من ترا در مقام وصلت وى ، ناشكيبا نمىكنم هرگز
من كه امروز بىخبر ز خودم ، كى توانم نمود فردا را * با چنين حال وعدهء دلِ خود ، من به فردا نمىكنم هرگز
دل شدى از كفم به يك ديدار ، به يكطرفه نى به صد گفتار * نيستى ديگرم دلِ محزون ، با تو نجوا نمىكنم هرگز
« گلشن » آنست مردِ عشق و صفا ، كه به حكم غريزه سوخت وجود * اينچنين مرد ره ندانم هست ، من كه پيدا نمىكنم هرگز
محراب عشق
اى شمع ! مسوزان پرِ پروانهء ما را * كاين امر ، روا نيست ز تو اهلِ وفا را
خاموش به هر مجمع انسى تو ، و ليكن * در شأن خود آغاز كنى گفتهء ما را
يكبار اگر جلوه كنى بر ملاءِ عام * از سينهء زاهد ببرى خوف و رجا را