نه همين منزل مجنون به دل هامون بود * كز غم عشق ، به صحرا دل ليلا خون بود
سوز و ساز همه عشاق از اين قانون بود * « گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون بود
طلب از گمشدگان لب دريا مىكرد » * باد وقت سحر آورد پيامى ز سروش
كه نشد عقدهء دل باز به سرپنجهء هوش * عقلا مانده در اين مسأله يكبار خموش
« مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش * كاو بتابيد نظر حل معمّا مىكرد »
رفتم از خانه به خلوتگه پيرى سرمست * كه اگر از كرمش با من مهجور نشست
نكتهاى چند كند فاش ز اسرار الست * « ديدمش خرّم و خندان قدح باده به دست
وندر آن آينه صد گونه تماشا مىكرد » * بوى ناب نفس يار چو آورد نسيم
فيض آن رايحه بخشيد به ما هفت اقليم * در تماشاگه اسرار شدم تا كه مقيم
« گفتم اين جام جهانبين به تو كى داد حكيم * گفت آن روز كه اين گنبد مينا مىكرد »
گفتمش بر درت اى دوست نشينم تا چند ؟ * نشنود اين دل ديوانهء من ديگر پند
خاطر خستهام از نيم نگه كن خرسند * « گفت آن يار كزو گشت سردار ، بلند
جرمش اين بود كه اسرار هويدا مىكرد » * مكتب صدق و صفا منع حسد فرمايد
راه بر راهزن قافله سد فرمايد * محك عشق ، زر ناسره رد فرمايد
« فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد * ديگران هم به كنند آنچه مسيحا مىكرد »
يا رب اين خواجهء اقليم هنرمندان كيست ؟ * كه در آفاق غزل تالى او ديگر نيست
شعر نابش همه ديباچهء اشعار درىست * « گفتمش زلف چو زنجير بتان از پى چيست ؟
گفت حافظ گلهاى از دل شيدا مىكرد »
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 574
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٥٧٤