فرهادگونه با مژه ار بيستون كَنَم * يكلحظه دل ز ياد تو غافل نمىشود
« عشقم نه سرسريست كه از سر به در رود » * حكميست كز ازل شده ، باطل نمىشود
« گلپرور » از خيال تو يكدم نبوده دور * آرى ، دل شكسته دگر دل نمىشود
خال
خال لب تو عجب بهجا افتادهست * اين صنع خدا ببين كجا افتادهست
گر بگذرى از دير مغان مىبينى * در دير مغان نور خدا افتادهست
از شيخ مگو سخن كه اندر ره دوست * از قافلهء عشق جدا افتادهست
آزادى ما در گرو رفتن ماست * دردا ! كه سمند ما ز پا افتادهست
ارزانى هركس كه نكردند جنون * اين قرعه فقط به نام ما افتادهست
با من سر مهربانىات نيست چرا ؟ * از شهر شما رسم وفا افتادهست
بيگانه نىام ، ز خواهشم درمگذر * چون خواهش من به آشنا افتادهست
در باغ هنر اگرچه « گلپرور » نيست * اين باغ چه خوب و باصفا افتادهست
عشق
در دلم عشق تو سوزندهتر از نار بود * سر بىعشق نباشد سر و ، سربار بود
اندر اين وادى خاموش سخنساز مكن * تيرهتر روز در اينجا ز شب تار بود
من در اين بحر پر از موج ، گرفتار و غريق * نيست ديگر چو منى آنكه گرفتار بود
آنكه را يار به پهلو نبود در همه عمر * چون درختيست كه خشكيده و بىبار بود
راهگمكرده و بيمارم و درمانم نيست * داروى درد مرا صحبت دلدار بود
عاشق باطنى امروز نيابى هرگز * عاشق ظاهرى البتّه كه بسيار بود
نذر كس كم نشود ار كه نشنيد بر خار * گل بىخار نيابى كه به گلزار بود
باغبان دل نكَنَد از گل خوشبو ، هرچند * داند از تيغ جفا بر دلش آزار بود
شور عشق از دل « گلپرور » عاشق نرود * همچو منصور كه مشتاق سرِ دار بود