درد و اندوه دل من جاى هر عشرت گرفت * بسكه نوميدم ز دنيا ، نقشِ دارى مىكشم
در هواى نفس بىدرمان دل دارم فغان * عاجز از درمان خود منّت ز يارى مىكشم
در جبين خويش مىبينم گذرها از خزان * خط بهعنوان نشانى يادگارى مىكشم
عن قريب اين مرغ جانم از قفس خواهد پريد * نيست بيهوده ، اگر چشمانتظارى مىكشم
جاى آن مستى كه كردم در جوانى بىحساب * ساغرم اينك تهى گشته ، خمارى مىكشم
ديده « گلپرور » ز بس نامردمىها از زمان * از شعار و شعر خود هم شرمسارى مىكشم
مىسوزد
دلم به ياد رفيق شفيق مىسوزد * ز سوز سينهء من ، عندليب مىسوزد
تهى ز دورى رويش به تن فتاده مرا * كه از حرارت آن تب ، رقيب مىسوزد
دگر اميد مداواى دل ميسّر نيست * به اين مريض ، دلِ هر طبيب مىسوزد
تو تا صبورى و مأيوس ، اين بلايا هست * به جاى مهر و وفا هم حبيب مىسوزد
صلاح كار ندانم ، شفاى درد كجاست ؟ * كه در زمانهء ما هر نجيب مىسوزد
در اين بهار كه رنگ خزان گرفته به خود * هزار تنگ قفس ناشكيب مىسوزد
جهان به كام هنر بستگان ايّام است * چه شد كه اهل هنر بىنصيب مىسوزد ؟
غمين نشسته در اين باغ رنج « گلپرور » * به اقتضاى زمان از فريب مىسوزد
دلشكسته
ديگر دل شكستهء من دل نمىشود * مجنون به پند و موعظه عاقل نمىشود
بيگانهوار جام مىام را شكستهاى * بر من صفا و لطف تو شامل نمىشود
بااينكه ديدهايم جفا ، دم نمىزنيم * عشقت به دل نشسته و زايل نمىشود
افسون غير بىاثر افتد به مهر ما * صد پرده بين ما و تو حايل نمىشود
بيمار درد عشقم و مىسوزم از جفا * درمان به دست توست كه حاصل نمىشود
جانا اگر كه جرم و خطا كردهام ببخش ! * با جورهاى رفته مقابل نمىشود