شعرش از لطف مضمون و انسجام لفظ و معنى بهرهء كافى دارد .
دنيا را ولش !
عارفان از هفت وادى بگذرند * من شدم حيران به شهر اوّلش
تا به استغنا رسد در راه عشق * سالك ، امّا غرق خون گردد دلش
گرچه داند رهرو اين راه دور * جز فنا هرگز نباشد حاصلش
بازهم پا مىنهد در راه عشق * تا نخوانند اهل حكمت غافلش
تا كسى را از جنون نبود نشان * كى توان خواندن فهيم و عاقلش
مرد نتواند گذشت از بحر عشق * تا نگردد غرقه در خون كاكلش
مدّعى در مدح دنيا گفت ، ليك * گفته « گلپرور » كه : دنيا را ولش
حيطهء تقدير
راه ما گمگشتگان در حيطهء تقدير نيست * راه اصلاح بشر در حدّ و در تعزير نيست
جان ما را با نگاهى مىتوان از ما گرفت * قتل ما دلخستگان را حاجت شمشير نيست
دستگيرى كن مرا اكنون كه افتادم ز پا * هيچگاه از بهر كار خير ، جانا دير نيست
در نگاه يار مىخوانم ز هجران آيهها * داستان عشق را تأويل يا تفسير نيست
داستان شيخ صنعان را ملامتگو مباش ! * شعله خاكستر كند ، بحثِ جوان و پير نيست
دادهام از كف تمام هستى و ، شادم هنوز * ورشكست عشق را اى نازنين تقصير نيست
ناله بس كردم ز هجر يار من مجنونصفت * در دل ليلى خدايا ازچهرو تاثير نيست
مانده « گلپرور » به راه عشق و سرگردان هنوز * راهخودگمكرده ، در انديشهء تدبير نيست
بهر گلها
بهر گل از خارها چندى خوارى مىكشم * بار هجر يار را با بردبارى مىكشم
رنجهاى زندگى از پا مرا افكنده است * گنج ناپيدا و من هم بىقرارى مىكشم