سر بسپارند همه قدسيان * راه چو جويند در اين آستان
هركه در اين شهر بود مسكنش * يا كه در اين روضه شود مدفنش
رحمت حقّ شامل ايشان شود * پيشرو جنّت و رضوان شود
من كه ز غم هرچه شد آسودهام * ريزهخور درگه او بودهام
آنكه شفيعم به صف محشر است * فاطمهء دوّمِ پيغمبر است
تا كه بود سايهء او بر سرم * از همه آفاق « گرامى » ترم
شطرنج عشق
از من اى دل نيست دورانديشتر * نيست چشم از چشم من درويشتر
دردمندى در جهان چون من مباد * دل نباشد از دل من ريشتر
چون دل من بويهء دردى نبود * هرچه كردم امتحانِ بيشتر
دل به هركس باختم در روزگار * عاقبت زد بر دلِ من نيشتر
بيشتر از ديگرانم رنجه كرد * هركه با من بود قوم و خويشتر
در بساط عرصهء شطرنج عشق * همچنان من نيست مات و كيشتر
با « گرامى » گفتهام من ، پاى خويش * از گليم خود ميارى پيشتر
كوى دوست
سر پيش پاى حضرت مولا نهادهايم * اين قطره را به دامن دريا نهادهايم
تا گشتهايم خاك در كوى عزّتش * ز آن بر فراز اوج فلك پا نهادهايم
مهر منوّرش دل عالم فراگرفت * دل دادهايم و جنّت و طوبى نهادهايم
آتشكدهست سينهء ما از منير عشق * ز آن يك شراره در ره موسى نهادهايم
نام علىّ ، ولىّ خدا ، مظهر الوجود * بر لوح جان و ساحت معنى نهادهايم
دل را كه آشناى دگر غير او نداشت * وز هرچه غير دوست مبرّا نهادهايم
خاك رهش ز جان « گرامى » فرازتر * وز شكر عشق او خُم و صهبا نهادهايم