در غربت و اندوه كرمان
غمم را در جهان يارا ، همين تنها تو مىدانى * كه سطر غربت غم را به نقش چهره مىخوانى
دلم صدپاره شد ، هر پاره خون لختى به جان ريزد * نصيب از ساغر غم شد ، شراب ناب شاهانى
نصيب از عمر دنيا را اگر گوييم نقد وقت * گدايى شد نصيب و نقد وقت اندوه سلطانى
كنون سلطان بىمُهرم ، به افسون برده اهريمن * نگين بخت و اقبالم ز انگشت سليمانى
چنان چون آدم از جنّت به نيرنگى فروافتاد * به كرمانم كنون چون آدم از تلبيس شيطانى
بيا كرمان و « كيوان » بين ، به زير خاك با كرمان * حضيض ذلّتم بنگر ، به ياد آر اوج كيوانى
غريبانه اگر در ماتم كرمان بمانم من * نيابم هيچ آرام از سيهچشمان كرمانى
پيام عشق
باز آمدم به دشت بلا با سلام عشق * تا بانگ برزنم به تمنّا به بام عشق
باز آمدم كه تا به ره عشق جان دهم * شرح و بيان چه سود ، كه گويم كلام عشق
باز آمدم كه تا سر پيمان خويشتن * ما نيز نقش بسته دلِ خود به نام عشق
تا چشم دل به راه نهادم ، به گوش جان * هر لحظه باز آيدم از دل پيام عشق
مستيم و بادهخوردهء ميخانهء دليم * از جرعه جرعهاى كه تراود ز جام عشق
در وادى قصيدهء عالم به بحر دل * واماندهايم در غزلِ ناتمام عشق
انتظار
برخيز و باز گرد ،
باهم ،
ميان باغچهء كوچكى كه ما
گلهاى سرخ عشق نشانديم و باز شد
آينده را به وسعت اين دوست داشتن
تا دوردست خاطرههامان قدم زنيم .