آنكه در تنگدلىهاى زمان مىبوييد * مادرش بوى بهشت از نفس پيرهنش
هرچه حُسن است در آيينهء جانش جارى * هرچه لطف است تراويده به چاه ذقنش
آنكه از چشمهء كوثر همه پاكى آموخت * آنكه پرورد علىّ ، چون گل سرخ چمنش
اينك امروز نگر بىكس و بىيارترين * اينك امروز نگر ، سخت غريب وطنش
كوفه تا شام ز بيداد خوارج لبريز * شهر تا شهر فسون ساز ، همه انجمنش
دشت در دشت ، پر از دشنهء شبكيش كسان * كوچه در كوچه ، رياكارترين ، مرد و زنش
اى عجب كز غم بيتالحزنش چرخ نسوخت * با جهان سوز غريبانهء آه محنش
از شقايق نگر امروز جگر سوختهتر * آنكه ريحان خدا بود ، نهال سمنش
واى از آن كينه كه با زهر جفا تيغ افراشت * لختلخت جگر انداخت به تشت از دهنش
واى از آن جور ! كه با آل علىّ نو كرد عهد * واى از آن جهل ! كه گل كرد رسوم كهنش
جُعده و غربت و افطارى و آقا اى واى ! * آه از آن زهر ! كه آميخت به جام لبنش
صبر سبزش ، ظفر سرخ حسينى آورد * فجر عشقى كه خدا داد دم شبشكنش
چون « كوير » از تب هجران ز دل آتش بارد * هركه چون من ز شرار جگر آيد سخنش
گل هميشهبهار
آيينهء جمال خداوند سرمد است * از هرچه خوب ، گوهر زهرا سرآمد است
روحِ بهارِ سبزِ گلافشان احمديست * زهرا ، گل هميشهبهار محمّد است
دريغ
كجاست آنكه حرفهاى تازه مىزند
و دردهاى كهنه مىبَرد
كه من دلم گرفته از ملال
كه من دلم گرفته از غبار روزمرّگى
كجاست آنكه از زلال زمزم كلام او
سبوسبو شراب ناب مىتوان ربود