پرداخت و سالها در زادگاه خود به خدمت اشتغال داشت و سرانجام در بيست و يكم مهر ماه 1374 چشم از جهان فروبست .
كردنژاد كه تخلّص « كُرد » را براى شعر خود برگزيده است ، بااينكه شاعرى خوشقريحه و توانا است ، هيچگاه داعيهء شاعرى نداشته و خود در اينباره مىگويد :
« متأسّفم كه من هرگز شاعر نبودهام و نيستم و به شرفم شخصا بههيچوجه اين فريادهاى دل دردمند خود را به ديدهء شعر نديدهام و اين جرأت و جسارت را بر خود روا نداشته كه گامى بر جاى پاى شاعران نهم . اين تعارف نيست ؛ اين هم ، نوايى از آن دل پردرد است . . . درد جدايى از دوست . . . دوستى كه زيبايى و كمال جمالش لايزال است . »
كردنژاد با آنكه از استعداد و ذوق كافى در شعر برخوردار بود ، در خوشنويسى نيز مهارت داشت و خطوط نسخ و نستعليق و شكسته را خوش مىنوشت . نمونههاى زير از شعر اوست :
ولاى دوست
جان مىدهم به مژده رسد گر نداى دوست * پر مىزنم به اوج فنا در هواى دوست
هر ذرّهام ز شوق رخش بىقرار اوست * هر بىقرار سر دهد از دل صلاى دوست
هر دل به ياد آنچه بر آن مىتپد خوش است * شادى بر آن دلى كه شود مبتلاى دوست
در دشت سبز ، لالهنشان از جمال او * در باغ ، عندليب منادى براى دوست
مهتاب نوعروس فلك ، غرق نور او * خورشيد ، شمع مجلس بزم و غناى دوست
از دوست مىرسد به سحرگه نسيم عشق * جان مىدمد به مرده دم جانفزاى دوست
زخمى اگر ز دوست رسد ، مرهمش هموست * ممنونم از محبّت و هم از بلاى دوست
زاهد بهشت مىطلبد ، خواجه سيم و زر * ما را بس است از دوجهان مرحباى دوست
گر او كند قبولم و بستاندم ز خود * شرمندهام از اينكه كنم جان فداى دوست
تسليم حقّ و گردن اخلاص در كمند * دلبستهام به هرچه رسد از رضاى دوست
با پشتهء گران گنه سر همىنهم * بر آستانهء حرم كبرياى دوست