مترس از جان شيرينت اگر در مسلخ عشقى * كه اى بس پيكر بىجان ، به بر جانانهاى دارد
به دريا غوطه زن ، گر طالب لعلى و دردانه * و گرنه بر لب دريا ، كجا دردانهاى دارد
مشو مفتون روى او به راه آشنايىها * كه او در راه خود ، رسم و ره فتّانهاى دارد
مرا با ديدن صحرا و گل هرگز نيازى نيست * به ياد گلشن رويت ، دلم گلخانهاى دارد
مكن حمل طرب سيماى گلنارى رويم را * كه دل از خونِ جگر ، ساغر و پيمانهاى دارد
به ياد يار ديرينم همان افسردهاى مانم * كه شب تا صبح مىنالد ، دل حنّانهاى دارد
خوشا شمع شبافروزى كه گر تا صبح مىسوزد * به گرد عارضش هر شب ، پر پروانهاى دارد
خوشا شمع وجودى كه به هر ويرانه مىتابد * نه آن شمعى كه جا در محفل شاهانهاى دارد
بيا اى ماه كنعانى ، ميان كلبهء احزان * كه يعقوب از غم هجرت ، دل ديوانهاى دارد
به آرايش نه محتاجى ، كه زيبايى و دلخواهى * جمال يوسفت ، حُسن خداوندانهاى دارد
بنازم سبزى رويت ، نشانى از حَسَن دارد * خوشا بر چهر مينويت ، عجب بهدانهاى دارد
زمان گيو و گودرز و دگر كاووس و كى شد طىّ * زمان از اين دلاورها ، فقط افسانهاى دارد
براى ديدن شمع رُخت پروانه مىگيرد * مگر پروانه هم حاجت به يك پروانهاى دارد « 1 »
كسى گوى سعادت را تواند برد « كرباسى » * كه در راه هدفهايش ، دل فرزانهاى دارد
گلبانگ عاشقانه
به كشتزار دلم ، عشق تو جوانه زده * خوشم به خوشهء امّيدها كه دانه زده
از آسمان دو چشمت ستارههاى اميد * خوشم كه پرتو نورى به بام خانه زده
كمان ابروى مستت به تيرهاى مژه * ميان عاشق و معشوق صد نشانه زده
هواى وصل تو از سر نمىرود بيرون * دلم به ياد تو گلبانگ عاشقانه زده
به عزم و همّت رزمندگان بنازم من * كه بانگ فتح و ظفر ، اندر اين زمانه زده
جهان و هرچه در او هست جملگى فانيست * در اين سراچه ، چه كس خانه جاودانه زده
هامش
( 1 ) - مراد از پروانهء اوّل و سوم ، اجازهنامه است و پروانهء دوم ، همان حشره مىباشد .