ز شعلههاى حسد دامن حسودان سوخت * كه طبع من روش شاعرانه مىگيرد
كلام نافذ من مثل گوهر فانيست * چو مشترى بخرد ، در خزانه مىگيرد
به گلشن ادبيّات فارس « كرباسى » * هميشه گلبن شعرت جوانه مىگيرد
گلشن ديوان
با توام دل ميل خواب آيد همى * وصل تو ، بردن سراب آيد همى
از شميم گلشن ديوان من * بوى عطر شعر ناب آيد همى
آنكه لاف دوستى مىزد به من * از زبانش صد عتاب آيد همى
همنشينان مجازى هيچ نيست * همنشين به كز كتاب آيد همى
كردههاى خويش كردى ناپسند * شرم دارى گر حساب آيد همى
خسروا ، در التزام خويشتن * به كه شيرين در ركاب آيد همى
سرخى رويم مكن حمل بر طرب * خون دل در من خضاب آيد همى
در طهارت بگذران ، پيرى مخواه * شيب را همچون شباب آيد همى
آسمانا ، نيست ماهت را حجاب * ماه من بين ، با نقاب آيد همى
آن دلى كه غرق در خونابه گشت * كى به چنگ ، و يا رباب آيد همى
روزگاران خوشى كز ما گذشت * پيش چشمم جز به خواب آيد همى
بسكه مشكين بود جعد گيسويش * بوى او در رختخواب آيد همى
كلبهات گرم است جانا ، روشنى * صبر كن تا ماهتاب آيد همى !
آشنا و بيگانه
دلم در كنج عسرت حالت ويرانهاى دارد * كه گنجى در ميانش گوهر يكدانهاى دارد
غلام طبع خويشم من ، كه هنگام تهىدستى * نه چشمى ز آشنايى و نه از بيگانهاى دارد
غلام همّت آنم كه هنگام سلحشورى * مسلّح با سلاح حقّ ، دل مردانهاى دارد
قناعت پيشهء خود كردم و دست نيازم را * نسودم بر در آن كس كه آب و دانهاى دارد