اى مظهر كمال ، جمالت كن آشكار * دل جايگاه توست ز جانها بدور نيست
ظلمتسراست كون و مكان بىحضور تو * بىتو به دهر جز ستم و جور و روز نيست
هرچند ظاهرى به دل اهل معرفت * مهر ولاى تو به دل بىشعور نيست
مائيم جان به كف به قيام بزرگ تو * اين آرزوى ماست ، به قلب سرور نيست
عشاق منتظر به حضور تو آشنا * بيگانه را مُراد به غير از غرور نيست
جان بر لب آمد از غم هجران به روزگار * ما را كه عمر چند سنين و شهور نيست
عجّل على ظهورك يا ايها العزيز * ظلام را عقيده به روز ظهور نيست
اى يوسف عزيز به كنعان گذار كن * يعقوب را بديده ز دوريت نور نيست
« قاضى » به انتظار ظهورت نشسته است * او را بهجز دعاى فرج در حضور نيست
اندوه بىپايان « 1 »
ژاله مىبارم ز هجران غم جانان در اين دژ * عاقبت مىميرم از اندوه بىپايان در اين دژ
ژرف بنگر بر من و بر حال دل ساقى كه امشب * مىكشم پيمانه گه پيدا و گه پنهان در اين دژ
ژندهپوشى ، عارفم جز غم ندارد چارهاى * بر شهنشاه ولايت دارمى ايمان در اين دژ
ژف شد از خجلت مرا دامن كه عمرم يافت پايان * وصل جانان يافتن ما را نشد امكان در اين دژ
ژول بر پيشانىام مفهوم دور روزگار است * من همان پيرم كه دارم گوهر عرفان در اين دژ
ژخ اگر از من شنيدى نيست از تأثير محنت * امتحانم مىكنند با دردها رحمان در اين دژ
ژيك مىبارم ز ديده مىكنم شكرانهء حق * داد تعليمم ز قرآن حكمت يزدان در اين دژ
ژاژخائى كرده « قاضى » ليك با الطاف يزدان * بعد از اين از يَم برون آرد گهر هرآن در اين دژ
هامش
( 1 ) - غزل فوق كه حرف اوّل و آخر حرف « ژ » قرار گرفته كمتر در اشعار شاعران مشاهده شده است .