رفعت قَدرِ تو را شاهد به قرآن هل اتى * هست اين تشريف حق شايستهء بالاى تو
راست گويم اينكه شهر علم احمد ، را درى * كج رود خامى كه بگزيند كسى بر جاى تو
كن نگاهى سوى « قاضى » زان كه از لطفت شها * دارد اميد شفاعت عاشق شيداى تو
روا مدار
دلم به سنگ حوادث ز بس شكسته شود * هنوز نامده بر لب نفس شكسته شود
چو عندليب از اين تنگنا به باغ روم * اگر ز باد بهارى قفس شكسته شود
هزار گلشن عشقم كه در هواى گلى * مرا به ديده و دل خار و خس شكسته شود
دراى قافلهء يار رفته از بر من * به گوش تا نرسد گو جرس شكسته شود
مرا ز ساحت ميخانه دور كرد به جور * دل ستمگر و دست عسس شكسته شود
ستمگرى دل ما را ، اگر شكست چه غم * عجب بود كه ز فريادرس شكسته شود
چو بر اريكهء قدرت نشستهاى ، هشدار * روا مدار كه يك دل ز كس شكسته شود
رسى ز بالوپر عشق « قاضيا » تا عرش * اگر كه پاى هوا و هوس شكسته شود
در مدح ابا عبد اللّه الحسين عليه السّلام
قربان آن شهى كه به حق جان نثار كرد * اسلام را به دادن جان پايدار كرد
آموخت درس رادى و مردانگى به خلق * با نهضتى كه آن شه والاتبار كرد
كاخ ستم به اوج فلك سر كشيده بود * با سيل خون خويش خراب آن حصار كرد
سيراب كرد گلشن دين را به خون خويش * فصل خزان باغ نبى را بهار كرد
شد قطعهقطعه پيكر پاكش به راه دين * حق را به چشم عالميان آشكار كرد
در راه دوست داد به صد شوق سر ز دست * دين خداى را به جهان استوار كرد
اى شاه تشنهلب كه شهانند ، بندهات * هركس كه شد غلام درت افتخار كرد
خوشبخت آن كسى كه چو « قاضى » بدور عمر * از جان غلامى در تو اختيار كرد