باادب باش اگر پيش بزرگان رفتى * كه ادب در همه جا كار بزرگان باشد
آدمى باش ، كه هركس طلبد شهوت نفس * پيش مردان خدا كمتر از حيوان باشد
شادمانى مكن ار دستِ كسى بگرفتى * كبر مفروش ، پُر ار سفرهات از نان باشد
ناز مفروش اگر نعمت دنيا ديدى * به كسى كاو به سرِ سفرهء بىنان باشد
هرچه كردى تو بكن ، ليك مكن رنجه كسى * پاك كن ديدهء آن خسته كه گريان باشد
حيف باشد كه كنى بيهُده طىّ عمر عزيز * وصل جانان بطلب تا به تنت جان باشد
يار خود باش ، كه امروز كسى يار تو نيست * حيف باشد دل دانا كه پريشان باشد « 1 »
واله و دلشدهء قامت زيبايان باش * سر ، چه خوش ، خاك سر كوى نكويان باشد
آتش مرگ به جان تو كند شعلهگرى * گر در انگشتِ تو صد مهر سليمان باشد
نعمت هر دوجهان خاطرى آسوده بود * « قائما » ! ور نه گلستان همه زندان باشد
مادر
اى آيتِ حُسن و دلربايى ، مادر * اى آينهء خدانمايى ، مادر
اى بر تنِ پرگناه چون من اولاد * اى جامهء زهد و پارسايى ، مادر
من را به جهان غم نهادى ، رفتى * من بين به كجا و خود كجايى ؟ مادر
كشتىِ وجود من به توفان دادى * هستى تو عجيب ناخدايى ، مادر
از كودكِ خويشتن چه عصيان ديدى * كردى تو از او چنين جدايى ، مادر
بر هركه رسم ، وفا طلب دارم از او * كردى تو نصيب من گدايى ، مادر
با قلب شكسته بر مزارت آيم * شايد شنوم ز تو صدايى ، مادر
بيهوده بهانهء تو مىگيرم من * دانم كه دگر برم نيايى ، مادر
« قائم » كه به علم كيميا مىخندد * كردهست يقين كه كيميايى ، مادر
هامش
( 1 ) - حافظ لسان الغيب مىگويد : « حيف باشد دل دانا كه مشوّش باشد »