در خود شكستن ، سوختن ، خاكستر حسرت شدن * بر باد رفتن تا ابد اين است رسم عاشقان
از بىخبر . . .
بگذار از صدايت نزديكتر بياييم * طوفان مرا بخوان تا سوى خطر بيايم
از هرچه عشق با توست ، تنها صدايت اينجاست * باشد كه با صدايت از خويش دربياييم
تا بر جهان نتابى ، اى جان آفتابى ! * بگذار تا سراغت پيش از سحر بيايم
من تشنهام تو چشمه مىخوانىام از آن دور * امّا نمىگذارى نزديكتر بيايم
وقتى به روى من نيست حتى دريچهاى باز * من تا هميشه بايد تا پشت در بيايم
برما نمىپسندند ، رندند خلق ، بايد * حتى به ديدنت نيز دور از نظر بيايم
گفتى كه عاشقم من اما چه دير گفتى ! * پيشت نخواهم آمد امّا اگر بيايم
اى كاش مثل شعرى يك شب به خاطر تو * از ناگهان رسيده از بىخبر بيايم . . .
سرسپرده
تو را به هر نَفَس از خود سراغ مىگيرم * به حال خود نگذارى مرا كه مىميرم
سياهبختى من بود يا سعادت من * كه با دو چشم تو پيوند خورد تقديرم
قرار بود كه ديگر به عشق ، دل ندهم * به يك نگاه تو درهم شكست تدبيرم
بمان كه با تو فقط لحظههاى من زيباست * بمان كه بىتو از اين روزگار دلگيرم
چقدر تشنهء عشق توام ، تو اى همه جان ! * اگرچه از تن بىروح دلبران سيرم
چه سالها كه فقط خواب عشق با من بود * به دستهاى تو شد باز قفل تعبيرم
من از تلاقى عشق و جنون هراسم نيست * كه سرسپردهاى از بستگان زنجيرم
اگر تمام جهان عاشقى كند با من * سراغ عشق كسى جز تو را نمىگيرم