زن
چه پيدا و چه ناپيدايى ، اى زن * نشان از خلقتِ كبرايى ، اى زن
تو از هر گوهرى والاتر استى * در آن حالى كه با تقوايى ، اى زن
لباس عفّت ار بر تن بپوشى * يقين دان گوهر يكتايى ، اى زن
اگر شد شهره در آفاق مجنون * تو هم مشهور بر ليلايى ، اى زن
فضيلت پيشه كن ، تقوا بياموز * اگر از دودهء زهرايى ، اى زن
اگر خود قدر خود ضايع ندارى * طلايى ، لؤلؤ لالايى ، اى زن
نموده « قائم » استقبال « مفتون » « 1 » * به وصفت بس ، كه بىهمتايى ، اى زن
سكوت تو
چشمت دلم ربوده و حُسنت قرارِ من * اى آنكه در كف تو بود اختيار من
دل در غم تو ناله و فرياد مىكند * درياب از وفا تو دل غمگسار من
خون جاى اشك مىرود ازبس گريستم * رحمى نما به ديدهء شبزندهدار من
آنجا كه بوسه مىزدمت خاك پاى را * غير از طلب نبود به پيش تو كار من
راندى مرا ز درگهِ عزّ و جلال خويش * كردى به پرده راز دل آشكار من
دستم بگير و راحتم از درد خويش كن * آلوده تا به چند بود روزگار من ؟
اى كاش ! گر دوا نكنى دردم اين زمان * آيى طبيبوار دم احتضار من
« قائم » سكوت تو همهاش موجب رضاست * فرياد كن ! كه تا شنود كردگار من
حسن سلوك
رفتى و داغ هجر به دلها گذاشتى * زين هجر ، جمع ما همه تنها گذاشتى
بردى اگر قرار ز دلهاى بىقرار * شكر خدا ، محبّت خود جا گذاشتى
كى مىروى ز ديده ، كه از خود به يادگار * نقشى ميانِ ديدهء بينا گذاشتى
هامش
( 1 ) - منظور استقبال از قصيدهء مفتون همدانى در وصف زن مىباشد .