براى ساقى
از شيشهء دل ساقى ، يك جرعه به جامم كن * از تلخى مى امشب ، شيرين همه كامم كن
جامى همه جانم ده ، افزون ز گمانم كن * سرمايهء جان بستان ، از خويش وز نامم كن
ايّام سيهروزى ، نى همدم و دلسوزى * زنجير به پايم نه ، لطفى كن و رامم كن
جامى ده و گرمم كن ، از خويش و ز دردم كن * رسواى سر كوى ، خاصم كن و عامم كن
با شورش هر گامى ، با لغزش اندامى * صد شعلهء سوزنده ، در بحر كلامم كن
در دور دگر ساقى ، لبريز كن اين ساغر * ناكام منه ما را ، اين كار مدامم كن
رخسار نمايان كن ، گيسوى پريشان كن * مهتاب صفت نورى ، در ظلمت شامم كن
با نغمهء ساز امشب ، چرخى زن و در مجلس * گاهى به سجودم بر ، گاهى به قيامم كن
رو بر رخ زردم كن ، آهى شو و گَردم كن * سوزى شو و آتش زن ، اينبار تمامم كن
در عالم بىخويشى ، ما را نبود كيشى * خواهى به حلالم خوان ، خواهى به حرامم كن
از رسم و ره همّت سر تا قدم « فصحت » * خواهى به فنايم ده ، خواهى به دوامم كن