بوديم اگر غافل ، گهگاه ز يادت * عمرى ز پشيمانى انگشتگزانيم
خاميم ، ولى آرزوى پختگىام هست * تا پيرو و در مكتب دلسوختگانيم
ما آينهداريم به تعظيم و تماشا * فارغ ز سخن گفتن و لبدوختگانيم
« فصحت » كه به هر كار جهان پا زده جز عشق * همواره چُنينيم ، مگوييد چنانيم
ديدار نهانى
مرا با شعلهاى از عشق سوزان ، جاودانى كن * دلم را همچو بحر بىكران پر از معانى كن
ز جام مست چشمانت شرابى ريز بر جانم * تحمّل نيست ديگر اين توهّم را تو ، آنى كن
به يادت گل دهد فصل خزان هر شاخهء شعرم * بيا و گلستانم فارغ از باد خزانى كن
ز رسم و راه كجدارومريزت مانده در خويشم * يقين را پرده و تنپوش اين شكّ و گمانى كن
دژ پرهيز را بشكن ، نگويم فاش رسوا شو * و ليكن چارهء پايان ديدار نهانى كن
نيستانى غزل هستم ، و ليكن سرد و خاموشم * به جانم شعله زن ، از ناى من آتشفشانى كن
دلى شاد و جوان دارم ، پُر از حال و هوا ، ليكن * بيا يكدم در آغوشم ، به عمرى نوجوانى كن
سراپا باورم ، عشقم ، مپرس از من چه مىخواهى * ز جا برخيز ، خود در خلوت من آنچه دانى كن
زمينگير اميدم ، بىهدف اشكى به رخسارم * قفس بشكن ، مرا يكباره مرد آسمانى كن
ز دست آتشين باد حوادث بىسرانجامم * گشا آغوش و دل را فارغ از اين لامكانى كن
ببين « فصحت » تو خود از شهر شاعرخيز شيرازى * بيا از نو غزل را همچو حافظ جاودانى كن
روزگار نادانى
ياد او چو شد مونس ، بر دلم به پنهانى * همچو سرو سرسبزم ، در هواى توفانى
هر نگاه چشمانش ، آتشى زند بر دل * ز آن شراره مىسوزم ، لحظهاى غزلخوانى
اخم تند توفانم ، در مسير درياها * شاعرانه مىسازم ، در كوير ظلمانى
در حصارى از حسرت سركشيده بر افلاك * در خيال خود جوشم ، همچو شام زندانى
كفر گيسويش افكند ، لرزشى بر ايمانم * آه آه از اين حسرت ، روزگار نادانى