نخواهد رفت جز دنبال نقش پايت از راهى * اگر كه « فصحتى » قربانىِ آهنگ خواهد شد
شيراز
شيراز كه سجّادهء هر اهل نياز است * منزلگه هر عشق حقيقى و مجاز است
احرام بپوشيد كه اين كعبهء عشق است * تسبيح بگوييد كه محراب نماز است
از كعبه گِل رو به ره كعبهء دل كن * هرچند رهى پرخم و پرپيچ و دراز است
اللّه ، چو كوبند در اين شهر ز هر سو * بينى كه درِ دوست به رويت همه باز است
گل رنگ دگر دارد و از نغمهء بلبل * هم ديده به حيرت شده هم گوشنواز است
خاكيست كه پابند كند اهل نظر را * جاييست كه دلدادگى از ديدهء باز است
مشكل كه كند دل ز درش مردم آگاه * چون مرغ كه در دامگه و پنجهء باز است
مردم همه بخشنده و دلها همه پرشور * لبها همه پرخنده و در گفتن راز است
اينجاست كه مردم همه در شعر كتابند « 1 » * اينجاست كه منزلگه هر قافيهساز است
رو آر به شيراز ، به هر سال كه بينى * آن حال كه در باطن صحراى حجاز است
صد شكر ، كه پروردهء اين خاكم و خوشدل * تعظيم بر آن صوت سحرگه كه فراز است
صد سجده بر اين خاك كه اوصاف جمالش * نى در خور تعريف و نه بر شعر نياز است
تاراج خزان
چنديست ز دورى رخت دلنگرانيم * چون شاخهء بىبرگ ز تاراج خزانيم
ما را سخن اين است كه بىخندهء سبزت * ترسيم كه اين جلگه به آخر نرسانيم
اميد بُريديم ، ولى چشم نظر باز * بستيم ز خواب و به صف منتظرانيم
بخت ار نكند يارى ، در باور و پندار * چون غنچه ز خون دل خود جامهدرانيم
بىياد تو چون هيچ مدانيم به هر بزم * با ذكر تو با هيچ مدانى همه دانيم
اين باخبران لب نگشايند زمانى * تا كى به صف باخبران بىخبرانيم ؟
هامش
( 1 ) - شرابند .