اينها به هزل گويم و مىترسم آن نگار * از سادگى حديث مرا باور آورد
بر رأى كودكان و زنان اعتماد نيست * بر اين دو اعتماد خرد كمتر آورد
ترسم كه رفتهرفته گماند كه اين رهى * خواهد كه دل ز حلقهء زلفش برآورد
تُرك است و فتنهجوى و چو آزرده دل شود * صد گونه فتنه سازد و شور و شر آورد
گر قصد دشمنى كند اين بندهء ضعيف * كى تاب آن دو جادوى غارتگر آورد
اينها همه به هيچ ، كه در راه عشق او * استادهام هرآنچه مرا بر سر آورد
همّم از اين بود كه مبادا شكايتم * در حضرت امير نكو محضر آورد
سالار دهر معتمد الدّوله ، كآفتاب * بر سر ز خاك درگه او افسر آورد . . .
هيچ مگو
پيش خورشيد جمالش ز قمر هيچ مگو ! * با حديث لبش از قند و شكر هيچ مگو !
نزد شكّردهنان جز ز شكر نام ميار ! * پيش خورشيدپرستان ز قمر هيچ مگو !
در ره عشق خطرهاست كه سالك برهد * در برِ نوسفران ، رنج سفر هيچ مگو !
خواستم نامى از آن دلبر بىنام و نشان * گفت نام من گمنام مبر ، هيچ مگو !
« حيوان را خبر از عالم انسانى نيست » * بهجز از آب و علف در بر خَر ، هيچ مگو !
يار در خانه و من حلقه صفت در پسِ او * عقل گويد كه مزن حلقه به در ، هيچ مگو !
گويمش طاقت مهجورى از اين بيشم نيست * آتشم مىرود از شوق به سر ، هيچ مگو !
عشق گويد كه خَمُش باش و حديث غم عشق * با كسانى كه ندارند خبر ، هيچ مگو !
پيش ديوانه نهد آينه ، آنگه گويد : * بنشين ، نعره مزن ، جامه مدر ، هيچ مگو !
دوش در ميكده از روى كرم مغبچهاى * ساغرى داد و مرا گفت : بخور ، هيچ مگو !
گفتم : اى ساده پسر ! باده حرام است بترس * گفت : فرياد مكن ، جان پدر هيچ مگو !
باللّه اين خانهء مهر است و ز بيگانه تهىست * نرود اين سخن از خانه به در ، هيچ مگو !
گفتم : ار باده خورم شهره و بدنام شوم * حرمت من مبر ، اى شوخ پسر ، هيچ مگو !
پير بشنيد ، به دو گفت كه : اين بى « فرهنگ » * همه سالوس و فسون است ، دگر هيچ مگو !