مباش لحظهاى از ياد كبريا غافل * به سجده پيش خداى كريم منّان باش
به جاه و مكنت و مال جهان مشو مغرور * به فكر عالم عقبى و فضل و احسان باش
طريق صدق و صفا پيش گير و قانع شو * ز كبر و كيد و غرور و ستم گريزان باش
« فرشته » گر تو عنايات ذات حقّ خواهى * به درگهاش به قيام و قعود از جان باش
آه شرربار
اى كاش كه روزم چو شب تار نبودى * از محنت دوران ، دلم افگار نبودى
گر يار نمىكرد جفا بر من بيدل * در دامن جان خار دلآزار نبودى
گر با من دلسوخته او مهر و وفا داشت * چون گل دل من در گرو خار نبودى
با هركس و ناكس اگر او يار نمىشد * در چشم من اين اشك پديدار نبودى
گر پاس دلم را ز سر لطف و صفا داشت * در سينهء من آه شرربار نبودى
نامردمى اهل زمان فاش و عيان است * اى كاش كه اين مردم طرّار نبودى
با غم مكن آزردهدل خويش « فرشته » * كز روز ازل كس به تو غمخوار نبودى
اشك شوق
شب مرا بر مهر رخسارت نگاه افتاده بود * بين روز و شب دلم در اشتباه افتاده بود
اشك شوق سيلآسايم ز چشم كمفروغ * بر سر رخسار بىرنگم به راه افتاده بود
نقش زيباى رخت در اشك چشمم شد عيان * گوييا در بركهء غم عكس ماه افتاده بود
مجلس ما از جمالت جلوهء جانانه داشت * گفتى آنجا ، خيمه و خرگاه شاه افتاده بود
ساغر صهبا به دستت بود و چشمت مستمست * آرى ، آن ساغر عجب با فرّ و جاه افتاده بود
لشكر مژگان زيبايت به قصد صيد دل * صف به صف در زير ابروى سياه افتاده بود
بر « فرشته » تا نظر كردى ز راه مرحمت * ديد حاسد را كه در حال تباه افتاده بود