هنوز مات در اين صحنهام چو مىبينم * كه دور فيل و شه و بيدق و فرس بگذشت
گذشت از سر « فرزانه » آب تا آنجا * كه آب دجله ز سرچشمهء ارس بگذشت
حكم قضا
اى برده رنجها ز كموبيشِ روزگار * نگرفته از قضا و قدر لحظهاى قرار
حكم قضا خطا نرود ، بدگمان مشو ! * دست قدر ستم نكند دل غمين مدار !
اندر عجب مباش كه تا مىكنى وفا * بينى در اين زمانه ستمهاى بىشمار
حكم طبيعت است كه چون شاخ بر دهد * آن را كنند در طلب ميوه ، سنگسار
« فرزانه » مشترى نخرد نظم و نثر را * تبليغ واگذار و متاع عمل بيار !
شب هجران
جز نور ازل جلوهء رخسار نديديم * ديديم به يكبار و دگر بار نديديم
سرّ تو نه سرّ است عيان است اگر نيست * از چيست كه ما واقف اسرار نديديم
از اين همه مشتاق كه مشغول تو هستند * غير از دوسه حيران شده در كار نديديم
شايد كه ز جايى خبرى از تو بگيريم * گشتيم بسى ، ليك خبردار نديديم
ديديم بسى ديده به رويت نگران است * از آنهمه ، يكديدهء بيدار نديديم
آنگونه كه ما زجر كشيديم به وصلت * اندر شب هجران تو آزار نديديم
هر جامهء پندار دريديم كه بر تن * افسوس ! كه جز پردهء پندار نديديم
ديديم بسى فاضل و « فرزانه » و عاقل * جز مست مى جام تو هشيار نديديم
خشم قضا ، لطف قدر
اى بغض در گلو و به لب فرياد * فرياد را رها چه كنى از باد
اين اشتياق آتش نمرود است * و آن باغ آرزو ، ارم شدّاد
اين ره كه مىروى نه ره امن است * ايمن مباش از خطر صيّاد