غم فردا
دل پريشان شد و در كار هوسهاست هنوز * موج صد حادثه را ديده و برپاست هنوز
عمر بگذشت و زمان طىّ شد و فرداها رفت * غافل و بىخبر اندر غم فرداست هنوز
مهر ورزيد و وفا كرد و ز ياران رنجيد * ليك اين نكته ندانست كه تنهاست هنوز
دل ما نيز نسوزد به پريشانى ما * كه در انديشهء بيچارگى ماست هنوز
غوصها كردى و در بحر فنا غوطهورى * صدف معرفت اندر ته درياست هنوز
به يكى حرف مشو غرّه كه در دفتر دهر * صد هزاران لغت و جمله و معناست هنوز
اين ندا چيست كه در داد منادى الست * كه ز آهنگ « بلى » چرخ پرآواست هنوز
تا نديدم به همه شهر يكى محرم راز * مُهر بر لب زدهام ، ور نه سخنهاست هنوز
گر تو « فرزانه » به امّيد خدا باشى و بس * دانى اندر دل دشمن ز تو پرواست هنوز
وادى عشق
تا نيامد غمت اندر دل ما شاد نشد * تا نشد بندهء درگاه تو آزاد نشد
هرچه از جور تو يكعمر سپردم به ضمير * همه از ياد شد و نقش تو از ياد نشد
وادى عشق عجب وادى پرجاذبهايست * گرچه در هيچ كجا اين همه بيداد نشد
خسروان باخبر از راز دل شيريناند * بهجز از كوهكنى قسمت فرهاد نشد
برو اى واعظ و دست از سر اين رند بدار * اين همه موعظه كردى تو و ارشاد نشد
بهتر آن است كه « فرزانه » فروبندى لب * هيچكس آگه از اين ناله و فرياد نشد
دريغ و درد !
دريغ و درد كه يكعمر در هوس بگذشت * نشاط باغ ندانسته در قفس بگذشت
هزار غنچه شكفت و هزار شاخه شكست * هزار تير ملامت ز پيش و پس بگذشت
اگرچه دير نپاييد و بس دراز نمود * چو نيك مىنگرم همچو يكنفس بگذشت
كمان عقل فلك آن زمان به دستم داد * كه شاهباز سعادت ز تيررس بگذشت