چه رنجها كه نبردم به راه خلق و كنون * به روز حادثهام غمگسار بايد و نيست
هزار بند تعلّق به پا نبايد و هست * به سر ز مهلكه فكر فرار بايد و نيست
كمند و دام به نخجيرگاه عشق بسيست * اسير و بسمل و صيد و شكار بايد و نيست
شباب عمر به غفلت گذشت و شيب به جهل * فغان و مرثيهء بىشمار بايد و نيست
عجيب نيست ز « فرزانه » گر نياسايد * قرار در دل اين بىقرار بايد و نيست
بغض گريه
ما را چه حدّ ، كه وصل تو را آرزو كنيم * آن بس ! كه با خيال وصال تو خو كنيم
آلودهايم و در گذر از ظلمت نسيم * باشد به آب چشمهء حيوان وضو كنيم
آن كس كه تاب قصّهء ما آورد ، كجاست ؟ * تا شرح جعد زلف تو را موبهمو كنيم
بغض هزار گريهء در چشم خفته را * با صد هزار خنده فرو در گلو كنيم
غير از ستم اگرچه نديديم از آشنا * حاشا به ما ، كه جانب بيگانه رو كنيم
ما را حساب جور و جفاى تو روشن است * گر كم كشيدهايم ، بگو روبهرو كنيم
« فرزانه » بس كن اين همه قال و مقال را * در بحث بىنتيجه چرا گفتوگو كنيم
عمر رفته
بيا در اين دم سوز و گداز با من باش * در اين دقايق پرخوف و راز با من باش
بهار عمر گذشت و شكوفهها خشكيد * خزان رسيد ، تو اى سرو ناز با من باش
به مال و مرتبه درهاى بسته مىشد باز * كنون كه شد همه درها فراز ، با من باش
به جاى آنهمه كفران ، دوباره نيكى كن * به رغم اين همه عصيان ، تو باز با من باش
در عمر رفته نيندوختم بهجز افسوس * بدين نياز به گاه نماز با من باش
قرار از كف « فرزانه » رفت ، يارى ده * ز پا درآمدم ، اى چارهساز با من باش