سرى نيست با رشتهء سبحهام ليك * دلآويزهء ز زلف زنار دارم
هم از گريهء گرم وز چشم حسرت * رگ نور ، آبستن نار دارم
چو سودا گرم كشور آرزو را * كه غم بار و اندوه سربار دارم
هدف چون شوم زخم تير و سنان را * كه از نشتر غمزه آزار دارم
چه سامان از اين به كه در هفت كشور * نه قيمت ، نه رونق نه مقدار دارم
به گل ناز مىكردم و شادم اكنون * كه قرب جوارى به گلزار دارم
همان پيرِ دهقان افسرده هستم * كه امسال هم حسرت پار دارم
در آغوش گلشن ز بس بىدماغى * ز گل دارم آن ذوق بر خار دارم
دماغى مرا نيست تا شكر گويم * كه در پهلوىِ خار عطّار دارم
شب و روز در جمع خوبانه ريزان * سر تيغ مژگان شرر بار دارم
به مژگان چشم خودم رحم نايد * دل و ديده را بر سر كار دارم
نه از گريه آسايم و نى از افغان * دل هندوان جگرخوار دارم
چو آن نخل كش ميوه شاداب نبود * همه بارم و تهمت بار دارم
به دو نيك ، يك جلوه دارد به چشم * نه بر فخر نازش به بر عار دارم
مسلمان نىام ، نيستم گرچه مؤمن * نگر هيچ خصمى به كفّار دارم
اگر عارفم ناز پرورد مشرب * نه بر مذهب و ملّتى كار دارم
اگر عشق ، كفر است ، از كافرانم * و گر كفر اين است اقرار دارم
يكى عود كج نغمهء بد سرودم * كه از رشتهء ناله او تار دارم
يكى بلبل بىپروبال شوقم * كه محرومى از طوف گلزار دارم
به برگ گلم دسترس نيست زان رو * جگرگوشه بر نوك منقار دارم
در اين محنتآباد ، نى روى ماندن * نه سامان يك گام رفتار دارم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 111
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١١١