غمزهاش را قابل تيرى نبود * لايق پيكانش ، نخجيرى نبود
عشوهاش هرجا كمندانداز گشت * گردنى لايق نيامد ، بازگشت
ماسوا آيينهء آن رو شدند * مظهر آن طلعت دلجو شدند
پس جمال خويش در آيينه ديد * روى زيبا ديد و عشق آمد پديد
مدّتى آن عشق بىنام و نشان * بُد معلّق ، در فضاى بىكران
دلنشين خويش مأوايى نداشت * تا در او منزل كند ، جايى نداشت
بهر منزل بىقرارى ساز كرد * طالبان خويش را آواز كرد
چونكه يكسر طالبان را جمع ساخت * جمله را پروانه ، خود را شمع ساخت
جلوهاى كرد از يمين و از يسار * دوزخىّ و جنّتى كرد آشكار
جنّتى ، خاطرنواز و دلفروز * دوزخى ، دشمنگداز و غيرسوز
قابليّت در جانبازى
باز ساقى گفت تا چند انتظار * اى حريف لاابالى سر برآر !
اى قدحپيما درآ ، هويى بزن ! * گوى چوگانت سرم ، گويى بزن !
چون به موقع ساقىاش درخواست كرد * پير مىخواران ز جا قد راست كرد
زينتافزاى بساط نشأتين * سرور و سرخيل مخموران ، حسين
گفت آنكس را كه مىجويى ، منم * بادهخوارى را كه مىگويى ، منم
شرطهايش را يكايك گوش كرد * ساغر مى را تمامى نوش كرد
باز گفت از اين شراب خوشگوار * ديگرت گر هست ، يك ساغر بيار !
*
ديگر از ساقى نشان باقى نبود * ز آنكه آن مىخواره جز ساقى نبود
خود به معنى باده بود و جام بود * گر به صورت رند دُردآشام بود !
شد تهى بزم از منى و از تويى * اتّحاد آمد به يكسو شد دويى
*