غريبه
احساس مىكنم كه تو اينجا غريبهاى ! * يا اينكه آشنايى و با ما غريبهاى ؟ !
بااينكه حرفهاى تو با من صميمى است * هرچند فكر مىكنم امّا غريبهاى !
آهسته با صداى تو بيدار مىشوم * مىپرسم از خودم كه تو آيا غريبهاى !
وقتى كه دور مىشوى احساس مىكنم * ديگر هميشه با دل ماها غريبهاى !
* *
آئينههاى زنگزده در مقابلم * آخر نمىرسم به خودم يا غريبهاى
گمشده
گم مىشوم در ناكجاى چشمهايت * در كوچههاى باصفاى چشمهايت
در جادههاى خيس بارانخورده هر شب * در جستجوى ردّ پاى چشمهايت
با كولهبارى از اقاقيها كه رفتى * پيچيد عطر آشناى چشمهايت
شبهاى غربت ، روزهاى بىتو بودن * تكرار مىشد در عزاى چشمهايت
اى كاش تا قبل از طلوع صبح فردا * رد مىشدم از نينواى چشمهايت