شرح آن سرحلقهء عشّاق را * پر كنم ، مجموعهء اوراق را
گفتن حسين عليه السّلام رازى به اصحاب
سرّى اندر گوش هريك بازگفت * بازگفت اين راز را بايد نهفت !
با مخالف ، پرده ديگرگون زنند * با منافق ، نعل را وارون زنند
خوش ببينيد از يسار و از يمين * ز آنكه دزدانند ما را در كمين
بىخبر ، زين ره نگردد باخبر * اى رفيقان ! پا نهيد آهستهتر
پاى ما را ، نى اثر باشد ، نه جاى * هركه نقش پاى دارد ، گو مياى !
كس مبادا ره بدين مستى برد * پى بدين مطلب ، به تردستى برد
در كف نامحرم افتد ، راز ما * بشنود گوش خران ، آواز ما
راز عارف ، بر لب عام اوفتد * طشت اهل معنى از بام اوفتد
عارفان را قصّه با عامى كشد * كار اهل دل به بدنامى كشد
اين وصيّت كرد با اصحاب خويش * تا به كلّى پرده برگيرد ز پيش
گفتشان كاى سرخوشان مىپرست * خورده مى ، از جام ساقى الست
اينك آن ساغر به كف ساقى منم * جمله اشيا فانى و باقى منم
در فناى من شما هم ، باقىايد * مژده اى مستان كه مست ساقىايد
چكامه
بس فشرد از پنجهء بيداد گردون ، ناى من * بسته شد راه نفس بر منطق گوياى من
گر هجوم اشك را مانع نبودى ، آستين * غرق خون كردى جهان را چشم خونپالاى من
هرچه از گردون مروّت جستم از مردم وفا * در وجود ، آن كيمياى من شد اين عنقاى من
شد به پايان عمر و امروزم نشد بهتر زِ دى * باز گويم بهْ شود ز امروز من فرداى من
نور چشم و زور تن تا مايه بودندى به دست * گرم بُد بازار هر سوداگر از سوداى من
تا چو كورانم فريبد چون عروسان اين عجوز * زى من آيد ، غافل است از ديدهء بيناى من