شب بود و ماه و كوفه از آن مرد بىخبر * آن مرد سالخورده كه با ماه مىرسد
شب بود و نخلها همه چشم انتظار او * در اشتياق اينكه سحرگاه مىرسد
حالا طنين زمزمهاى سرخ مىوزد * مثل صداى ناله كه گهگاه مىرسد
دلخسته
پاى ديوارى نشست انگار او هم خسته بود * بعد عمرى او بدنياى شما دلبسته بود
خاطراتش را دوباره با خودش تكرار كرد * او كه از تكرار اين تكرارها هم خسته بود
خوب مىدانم كه در چشمان او بغضى كبود * در تمام سالهاى غربتش نشكسته بود
خوب يادم هست در عمق نگاه سادهاش * يك نفر راه تمام گريهها را بسته بود
آخرين بار او كنار عكسهاى كهنهاش * چشمهاى يك نفر را ديد او هم خسته بود
تقديم به آقايم حسين عليه السّلام غروب ، غم ، خيمه
غروب و غم و خيمهها شعلهور * در آنسوى ميدان صدا شعلهور
غروبى كه انگار پايان نداشت * وداع زمين تا خدا شعلهور
غروبى كه ديدند در آسمان * دو خورشيد در نينوا شعلهور
زمين زانوانش همان شب شكست * غروبى كه شد كربلا شعلهور
* *
و چشم كبودى كه باور نداشت * شما را سر از تن جدا شعلهور