باور ابر را تكان دادى * عطش خاك را خبر كردى
آب و آيينه سر به هم بردند * رخنه در كار دل مگر كردى ؟ !
نه فقط در دل گياهى گل * در دل سنگ هم اثر كردى
تا رسيدن چقدر فاصله بود * راه دل را تو مختصر كردى
قدر خورشيد را نفهميدم * تا تو از چشم ما سفر كردى
نسل شمشير
آنان كه به دار عشق مىميرند * از نسل گشادهدست شمشيرند
اين مرگ نه آن ، كه خون ققنوسان * بر خاك بريزد و نمىميرند
خوش باد به كامشان كه درياوار * از ساقى عشق جام مىگيرند
بر سفرهء دام آن عقابان را * ميلى نبود كه روح تدبيرند
سوداگر شهر را چه سوداييست * آنان ز فريب زندگى سيرند
از بودن ما كه چون كلاغانيم * آنان چو عقاب اوج دلگيرند
اى شوم هزارساله ! آبم كن * ما را به پشيز هم نمىگيرند
گويند كه اين هراسانديشان * در فكر گرهگشاى تقديرند
غافل كه ميان پنجهء تقدير * در مسلخ هيچ و پوچ مىميرند
خواهم كه رها شوم در آن باران * آنان كه رهاى پا به زنجيرند
ماه تمام تو
گوش جان بر همه بستم ، كه پيام تو خوش است * شهر پرولوله هيچ است ، كلام تو خوش است
روحپردازم و از بند گريزان ، چه كنم ؟ ! * كه دلم در طلب دانه و دام تو خوش است
باغ از اين دست ، دلم را نبرد تا برِ دوست * قامت سرو فروگير ، قيام تو خوش است
اى فرازى كه فرود آمدهاى بر سر خاك * مقدمت باد مبارك ! كه پيام تو خوش است
آنكه سر در طلب دوست به راه تو نهاد * گفت در هر قدم عشق ، سلام تو خوش است