دلِ افروخته و جانِ به حقّ دوخته را * پروبالى به طلب ، بر در و بام تو خوش است
من و من ، اين همه من ، اين همه من را چه كنم ؟ ! * سر تسليم به معناى مقام تو خوش است
نيم نيم قمر از معجزهء دست تو بود * اين قمر دل نبرد ، ماه تمام تو خوش است
ما نگوييم ، كه جانسوختگان مىگويند * بادهء باور توحيد ز جام تو خوش است
دار بر دوش رسيديم به سرچشمهء نوش * آخرين فرصت عشق است و به نام تو خوش است
آنچه دارم
نفس از ناله دارم ، ناله دارم * دلى از لاله دارم ، لاله دارم
به درگاه شب تنهايى خويش * چراغ داغ چندينساله دارم
پرستش
بهارين بال ، خوشپروازىات كو ؟ * سكوتافكن ، غزلپردازىات كو ؟
چو ققنوسان روياروى با شب * شكوه جشن آتشبازىات كو ؟
مهربانى را بياموزيم
مهربانى را بياموزيم
فرصت آيينهها در پشت در ماندهست
روشنى را مىشود در خانه مهمان كرد
مىشود در عصر آهن
- آشناتر شد
سايبان از بيد مجنون
- روشنى از عشق
مىشود جشنى فراهم كرد
مىشود در معنى يك گل شناور شد
مهربانى را بياموزيم