عبادى گرچه در قالب كلاسيك مىباشد امّا كنايات و استعاراتى كه در سرودن آنها به خدمت گرفته دقيقا دست اول و حاصل فكر بكر و انديشههاى ظريف و پوياى شاعر است . وى علاوه بر طبع روان و خلاق داراى بيان گرم مىباشد و شنونده را تحت تأثير قرار مىدهد . » آثار اين شاعر را جناب صائم رئيس انجمن ادبى سخن برايم ارسال داشته است .
خزان عمر
تو اى روزگارا چه ناپايدارى * كجآئين و بىمهر و ناسازگارى
كجا مىتوان بود و روئيد و باليد * درين خشكسالى و بىبرگ و بارى
خوشا آسمان و خوشا اوج پرواز * دريغ از دل داغ سوز قنارى
من از ابر ، هم سايبانى ندارم * در اين سال دلتنگى بىبهارى
دل از دست نامردمىها به درد است * از اين دشنه در جان و اين زخم كارى
پريشانتر از باد سرد خزانم * رسيده به عمرم خزان آرى ، آرى
چه بد شد
رقم هرچه تقدير زد شد چه بد شد * هرآنچه نبايد شود شد چه بد شد
از اين كوچهها با چه دلواپسىها * بهار آمد آهسته رَد شد چه بد شد
خزان بود و تاراج گلها نديدى * نگاهم اسير سبد شد چه بد شد
به هرجا كه نخلى برافراشت قامت * تبر از بن ريشه رَد شد چه بد شد
دريغ از دل داغسوز قنارى * گرفتار حبس ابد شد چه بد شد
شبى ذوق مىبود و مستى ، سحرگاه * مرا شانه محكوم حَد شد چه بد شد
به هرجا كه ما را نظر بود آنجا * چو دريا پر از جزر و مد شد چه بد شد
كجا مىتوان بود و روئيد و ناليد * زمانه زمان عدد شد چه بد شد