دانه منم ، صاحب خرمن تويى * هيكل من چيست اگر من تويى
گر تو منى ، چيست هيولاى من * من شدم از مهر تو چون ذرّه پست
وز قدح بادهء عشق تو مست * تا به سر زلف تو داريم دست
تا تو منى ، من شدهام خودپرست * سجدهگه من شده اعضاى من
دل اگر از توست چرا خون كنى * ور ز تو نبود ، ز چه مجنون كنى
دمبهدم اين سوز دل ، افزون كنى * تا خودىام را همه بيرون كنى
جاى كنى در دل شيداى من * آتش عشقت چو برافروخت دود
سوخت مرا مايهء هر هست و بود * كفر و مسلمانىام از من زدود
تا به خم ابرويت آرم سجود * فرق نه از كعبه كليساى من
كلك ازل تا به ورق زد رقم * گشت همآغوش چو لوح و قلم
نامده خلقى به وجود از عدم * بر تن آدم چو دميدند دم
مهر تو بُد در دل شيداى من * دست قضا چون گِل آدم سرشت
مهر تو در مزرعهء سينه كشت * عشق تو گرديد مرا سرنوشت
فارغم اكنون ز جهيم و بهشت * نيست به غير از تو تمنّاى من
باقىام از ياد خود و فانىام * جرعهكش بادهء ربّانىام
سوختهء وادى حيرانىام * سالك صحراى پريشانىام
تا چه رسد بر دل رسواى من * بر در دل تا ارَنىگو شدم
جلوهكنان بر سر آن كو شدم * هر طرفى گرم هياهو شدم
او همگى من شدم و من او شدم * من دل و او گشت دلآراى من
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 659
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٦٥٩