سحر آن نگار ستمگرم ، قدمى نهاد به بسترم * فَاذا رَأَيْتَ جَمالَهُ ، طَلَعَ الصَّباحَ كَانَّما
لَمَعات وَجْهِكَ اشْرَقَت ، وَ شُعاع طَلْعَتكَ اعتَلى * زچهرو الَسْتُ بِرَبِّكُمْ ، نزنى ، بزن ، كه بَلى بَلى
به جواب طبل الست تو ، ز ولا چو كوس بلا زدند * همه خيمه زد به درِ دلم ، سپه غم و حَشَم بلا
من و عشق آن مه خوبرو ، كه چو شد صلاى بلا بر او * به نشاط و قهقهه شد فرو ، كه انَا الشَّهيدُ بِكَرْبَلا
نه چو زلف غاليه باز او ، نه چو چشم فتنه شعار او * شده نافهء همهء ختن ، شده كافرى به همه ختا
تو كه غافل از مى و شاهدى ، پى مرد عابد و زاهدى * چه كنم كه كافر جاحدى ، ز خلوص نيّت اصفيا
به مراد زلف معلّقى ، پى اسب و زين مفرّغى * همه عمر كافر مطلقى ، ز فقير فارغ بينوا
تو و تخت و تاج سكندرى ، من و رسم راه قلندرى * اگر آن خوش است تو درخورى ، اگر اين بد است مرا سزا
بگذر ز منزل ما و من ، بگزين به ملك فنا وطن * فَاذا فَعَلْتَ بِمِثْلِ ذا ، فَلَقَدْ بَلَغْتُ بِما نَشا
چو شنيد نالهء مرگ من ، پى ساز من شد و برگ من * فَمَشى الى مهر ولا ، وَ بَكى عَلى مُحَجَّلا
چه شود كه آتش حيرتى ، زنىام به قلّهء طور دل * فَسَلَكْتَهُ وَ دَكَكْتَهُ ، مُسْتَدْكِدَكاً ، مُتَزَلْزِلا
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 657
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٦٥٧